مداح: دکتر عبدالحسین زرین‌کوب | شاعر: خواجه حافظ شیرازی :: چم به معنای رود

چم به معنای رود

برای دوستِ خوبم، با همه نقص‌هام

مداح: دکتر عبدالحسین زرین‌کوب | شاعر: خواجه حافظ شیرازی

+ یه خاطره از دکتر زرین‌کوبه، که شاید خیلیاتون خونده باشینش، ولی خب حیفم اومد که اگه نخوندینش، از دست بدینش.

+ پیشنهاد می‌کنم جایی بخونینش که اگه خواستین گریه کنین راحت باشین.

+ یه چیزی که مطرحه ظاهرا، اینه که می‌گن این خاطره واقعیه؟ منبعش کجاست؟ خب، من نمی‌دونم، ولی فکر نمی‌کنم اهمیتی هم داشته باشه واقعا!

+ چون این مدت غرغرای منو تحمل کردین، یه پستی هم براتون نوشتم که به نظر شخص خودم خیلی باحاله :دی ولی دیگه گذاشتم بعد از محرم و صفر منتشرش کنم.

+ من اون چیزی که خوندم رو عینا کپی می‌کنم، دیگه از این جه به بعد بنده دخلی ندارم:

 

روز عاشورا بود و در مراسمی به همین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی. نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و تصویرم را روی آن زده بودند انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه‌ای نشستم، دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی خودم می‌گشتم، موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند، برای همین نمی‌خواستم فعلاً کسی متوجه حضورم بشود، هر چه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم، ذهنم واقعاً مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد:
ببخشید شما استاد زرین کوب هستید؟
گفتم: استاد که چه عرض کنم، ولی زرین کوب هستم.
خیلی خوشحال شد مثل کسی که به آرزوی خود رسیده باشد و شروع کرد به شرح اینکه چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند. همین‌طور که صحبت می‌کرد، دقیق نگاهش می‌کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد؟ پیرمردی روستایی با چهره‌ای چین خورده و آفتاب سوخته، متین و سنگین و باوقار. می‌گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده، و در اوقات بیکاری یا قرآن می‌خواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه، و چه زیبا غزل حافظ را می‌خواند.
پرسیدم: حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید؟ گفت: سوالی داشتم. گفتم: بفرما.
پرسید: شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟ گفتم: خب بله، صددرصد. گفت: ولی من اعتقاد ندارم.
پرسیدم: من چه کاری می‌توانم انجام بدهم؟ از من چه خدمتی بر می‌آید؟ (عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می‌بردم)
گفت: خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می‌کشید؟ گفتم: اگر از دستم بر بیاید، حتماً، چرا که نه؟
گفت: یک فال برایم بگیرید. گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم ندارم. بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت: بفرما.
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید. فاتحه‌ای زیر لب خواند و گفت: برای خودم نمی‌خواهم، می‌خواهم ببینم حافظ در مورد امروز (روز عاشورا) چه می‌گوید؟ برای لحظه‌ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال. حافظ، عاشورا! اگر جواب نداد چه؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چه می‌شود؟ با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوع پرداخته باشد. متوجه تردیدم شد، گفت: چه شد استاد؟ گفتم: هیچ، الان، در خدمتتان هستم. چشمانم را بستم و فاتحه‌ای قرائت کردم و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه‌ای را باز کردم:
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی‌مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ‌ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون‌آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
خدای من این غزل اگر موضوعش امام حسین علیه‌السلام و وقایع روز و شب یازدهم محرم نباشد، پس چه می‌تواند باشد؟ سالها خود را حافظ پژوه می‌دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکردهبودم، این غزل، ویژه برای همین مناسبت سروده شده. بیت اولش را خواندم، از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه با من کرد و از حفظ با من همخوانی می‌کرد و گریه می‌کرد. طوری که چهار ستون بدنش می‌لرزید، انگار داشتم روضه می‌خواندم و او هم پای روضه من بود. متوجه شدم عده‌ای دارند ما را تماشا می‌کنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فراخواند و عذرخواهی که متوجه حضورم نشده، حالا دیگر می‌دانستم سخنرانی خود را چگونه شروع کنم. بلند شدم، دستم را گرفت. می‌خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم. گفت معتقد شدم استاد. معتقد بودم استاد، ایمان پیدا کردم استاد. گریه امانش نمی‌داد. آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه‌ای به قول خودشان گریه نکرده بودند. پیشنهاد می‌کنم هر وقت حال خوشی داشتید، وقایع روز عاشورا و شب یازدهم را در ذهن خود مرور کنید و بعد، این غزل را بخوانید.

چه خاطره زیبایی... لذت بردم

چه خوب :)

اینطوری بهش نگاه نکرده بودم، چقدر جالب :) اتفاقا اگر بخوایم به واقعه ی عاشورا مرتبطش کنیم معنی شما درست تره، ممنون که گفتین الان دیدم بازتر شد بهش:)

به‌هرحال که من همچنان اون معنی که شما برداشت کرده بودین رو هم درست می‌دونم، ولی بسی ممنونم :)

آبرو؟ Oo

من اینطور برداشت کردم که انگار این بیت از زبان امام حسین (ع) هست که می‌گن درسته که من تشنه‌لب به شهادت رسیدم ولی این خیلی بهتر از بیعت کردن با مدعیان اسلامه. و این بیت رو یکجور راز و نیاز امام با خدا دیدم.

شما برداشتتون چی بوده؟ :) 

آووو، چه جالب! فکر می‌کنم اگه بخوایم امام‌حسینی معنی‌ش کنیم حرف شما درست‌تر بشه.
من تحت‌الفطی، این‌طوری برداشت کردم که، هرچند که بری آبروی‌م را، ولی من بازم نمی‌تونم سراغ کس دیگه‌ای برم. به بیان امام حسینی، هرچند بودن تو مسیر الهی باعث می‌شه که مثلا خانواده‌م و خودم به این وضع بیفتیم که واسه آدمای این دنیا یه جور بی‌آبرویی محسوب می‌شه، ولی بازم ترجیح‌م اینه، تا این‌که بخوام برم به سمت دیگه‌ای (مثلا یزیدیا) که یه آبرو و شرف کاذب جلب کنم، مثلا شاید به نظرم.

بنظرم این چیزایی مث فال حافظ و اینا یجور بازی با ذهنه

چون ادبیاته و دنیای ادبیاتم گسترده

از یه جمله یهو میتونی پنج تا ایهام با معانی مختلف دراری

یجورایی مث فال قهوه و ویژگی های متولدین ماه و... میمونه. مغزت ناخوداگاه سعی میکنه کانکشن ایجاد کنه بین حقایق و چیزی که به تو گفته میشه و انقدر غرقش میشه که چیزای نادرستشو هن حذف میکنه خود به خود

 

آره، قبول دارم و کاملا موافقم، ولی خب به نظرم قشنگی‌ش به همینه! دیگه چه اهمینی داره که شاعر به چه نیتی این شعر رو سروده باشه، وقتی ما دیگه سر و کاری با شاعر نداریم و اون چیزی که دل‌مون می‌خواد رو می‌تونیم از شعر برداشت کنیم؟

واقعا حرفی نمیمونه که ادم بزنه....

موافقم...

سلام :)

چقدر جالب واقعا! فکر می‌کنم لطف خدا یک‌طور خاصی شامل حافظ شده انگار :).

"هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت"

این بیت خیلی معنی‌ مفیدی برای افکار اخیرم داشت. خیلی ممنون که با ما به اشتراک گذاشتین :) 

آره واقعا، موافقم باهاتون، اصلا یه چیزایی می‌گه که آدم می‌گه ایول بابا! اینم آدم بوده، ما هم آدمیم =|

خوشحالم که به کارتون اومده :)) ایشالا که هیچ‌وقت آبروتون نره :دی

چه قشنگههه

هم شعره، هم خاطره :)

واقعا زیبا بود 

موافقم باهاتون :)

نمی‌دونم واقعا حافظ به این نیت این غرلو گفته یا نه. تفسیرهای مختلفی ممکنه ازش باشه. ولی می‌دونم جزو غزل‌هاییه که خیلی دوستش دارم...

منم از بین عاشقانه‌عارفانه‌ها دوستش دارم :) برام هم عجیب بود، چون معمولا با عاشقانه‌هاش ارتباط نمی‌گیرم، بیشتر از اون حالت رندانه و بامزه‌ش تو بعضی از غزلاش خوشم می‌آد، ولی این که یه عاشقانه‌ش هم این‌قدر برام جالب باشه عجیب بود.

و این که آره، واقعا منم نمی‌تونم بگم به نظرم به چه نیتی اینو گفته، ولی خب ویژگی شعرای حافظ به همینه دیگه! احتمالا می‌دونین شما، ولی من وقتی فهمیدم شهر «نگار من که به مکتب نرفت...» رو برای یکی دیگه سروده بوده و نه حضرت محمد، کلی متعجب شدم!
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan