یک بومی هست که باز باید حواسمون باشه که نه از این طرفش بیفتیم، نه از اون طرفش، و نقطهی تعادلمون رو پیدا بکنیم.
این سرِ بوم، اینه که همیشه بگیم If you never try, you'll never know و همیشه با آغوش باز بریم سراغ تجربههای جدید.
اون سرِ بوم هم اینه که قبل از هر کاری کلی بالا پائین بکنیم و با هزار نفر مشورت بکنیم و هزارتا کتاب و مقاله و مطلب در موردِ ماجرا بخونیم و صد سال فکر و اندیشه بکنیم برای تصمیمگیری و بعدش که مطمئن شدیم عاقلانهترین تصمیم ممکن رو گرفتیم، دست به عمل بزنیم.
من خودم به این سرِ بوم علاقهی بیشتری دارم. اگه علاقه و اشتیاق داشته باشم به اون تجربه، خیلی برای تصمیمگیری دستدست نمیکنم و میرم و تجربه میکنم، ولی این روش بهم یک درسی داد که میخوام بگمش براتون.
بعضی از تجربهها هستن که تنها ضررش، هزینهایه که در لحظه براش میدی. مثلن بالا آوردنِ یه محصول یا استارتآپ. اگه بدونِ تجربهی کافی کاری رو شروع بکنی، خب ممکنه کلی اشتباهِ فاحش بکنی ولی تهش اینه که محصولت به خاک میشینه و تو میمونی با کلی چیزِ جدید که یاد گرفتی و شاید نمیتونستی از تو کتابا یادشون بگیری.
ولی ولی ولی، برخی از تجربهها هستن که ممکنه یه تاثیر منفیای روت بذارن که تا مدتها آزارت میدن. این تجربهها رو باید با دقت و ملاحظهی خیلی بیشتری بررسی کرد. من هنوز دارم از این میخورم که یه دورهای بدونِ هیچ محدودیتی تو فضای مجازی ول میگشتم، این که تمرکز و حوصلهم کم شده و یه اعتیادی هم هنوز توم حس میکنم، واقعا داره عذابم میده. دیگه گفتنش تکرارِ مکرراته، آدمایی که یه بار یه چیزی مصرف کردن و افتادن توی مسیری که نمیخواستن. اون طرف که تعریف میکرد وقتی اولین پارتنرش بهش خیانت کرد، شروع کرد به بالا بردنِ بادیکانتش و الان دیگه واقعا مغز و بدنش بهش اجازه نمیداد به یک نفر راضی بشه، هرچند واقعا دلش میخواست.
همین خلاصه. معلوم نیست چقدر زنده باشیم و معلوم نیست بعد از این زندگی چه خبره. پیدا کردنِ این نقطهی تعادل خیلی مهمه، این که حواسمون باشه که نه زندگیمون رو با دودوتا چهارتا کردن بگذرونیم و یادمون بره زندگی کنیم، نه این که با یه سری تجربهها یه گندی بزنیم که گند بزنه به زندگیمون.
- يكشنبه ۱ مهر ۰۳