آقا من یک بینشی پیدا کردهم جدیدن که به نظرم خیلی خیلی داره بهم کمک میکنه. شاید یکی از مهمترین چیزاییه که تا الان درک کردهم.
این خیلی پیش میاومد که با آدمایی تعامل داشته باشم که دنیاهاشون زمین تا آسمون با من فرق داشته باشه. اگه بخوام طرف رو متوجه کنم که «چرا خیلیها تا ۱۷-۲۱ سالگی مذهبی یا طرفدار نظام هستند و بعدش تغییر میکنن»، باید نیم ساعت براش توضیح بدم چون اون فکر میکنه که «وا... آدم از ۱۳-۱۴ سالگی کمکم عاقل میشه و میتونه افکار و عقاید خودش رو داشته باشه... چرا اینقدر دیر؟» و درکی از این نداره که خانواده و نظام چقدر دارن تلاش میکنن برای این که عقایدشون رو بهت بباورانند. اگه طرف بخواد برام توضیح بده «چرا این کاری که برای ماها اینقدر غیراخلاقیه، به نظرِ اونها کاملن اوکیه» باید نیم ساعت توضیح بده برام. خب نکتهای که هست اینه که خیلی وقتا شرایطِ مناسب برای این نیم ساعت بحث و توضیح نیست. خیلی وقتا اصلن با مکالمه هم نمیشه اون تجربه رو انتقال داد و در نهایت قرار نیست به درکِ درستی ازش برسیم.
درس اخلاقیای که میشه گرفت، اینه که متوجه باشیم که شرایطی که دیگری توش قرار داشته و داره، میتونه کاملن متفاوت از من باشه. ویژگیها و چیزهایی که توی کلهمونه میتونه کاملا متفاوت از همدیگه باشه. طوریِ که مغز و منطق و هورمونهای من کار میکنه، میتونه کاملن متفاوت از دیگری باشه. مهمه که درک کنیم که قرار نیست هرچیزی رو درک بکنیم. ما خیلی دلمون میخواد فکر کنیم که «آره من همهش رو میدونم و میفهمم»، واسه همین تجربههای محدوووووووودِ خودمون رو بسط میدیم و ازش نتیجهگیریهای شاخدار میکنیم.
- پنجشنبه ۵ مهر ۰۳