در راستای این ایدئولوژی، یه مطلب داستانی طولانی که از یک سال پیش داشتم روش کار میکردم رو میندازم کنار و مستقیم میرم سر اصل مطلب :))))
آقا ماجرا اینه که من یه سری اخلاقهای واقعا بد داشتم. همچنین اون طوری که دلم میخواستش هم، رو به پیشرفت نبودم. حالم هم خوب نبودش. معمولا توی عذاب بودم. معمولا تحملِ زنده بودن برام به شدت سخت بود. یه مدت خیلی طولانی، هر شب تا میرفتم توی رختخواب و چشمهام رو میبستم، چیزایی مثل «وای من چرا نمیمیرم، خدایا میشه زودتر بمیرم، خدایا تو رو خدا منو بکش» توی سرم پلی میشد. خلاصه که راضی نبودم.
تا این که یه سری اتفاقهایی افتادش و نتیجهاش این شدش که بعد از چند ماه، یهویی دیدم که یه سری از ویژگیهای بدم اصلاح شدن، الان حس میکنم روی فرمونِ خوبی افتادم. خلاصه که زندگی هنوز سخته و اگه میتونستم «کلید عدم» رو فشار بدم، درنگ نمیکردم، ولی خب الان اوضاع بهتره.
خیلی وقتها میشینم به این فکر میکنم که چی شدش که زندگی بهتر شد؟ چی شد که قابل تحمل شدش؟
میدونین، فکر میکنم دلیلِ شروع این تغییرات، یه چیز درونی نبودش. من مدتها زور زدم و اراده به خرج دادم، تا بتونم اون مسائل رو درست بکنم، ولی نتونستم. چیزی که باعث شد همه چیز بهتر بشه، یه تغییر درونی نبودش. «محیط»ای که خودم رو توش قرار داده بودم رو تغییر دادم و «ارتباط»هایی که داشتم رو اصلاح کردم، نتیجهش شد این که همهچیز بهتر شد.
مثلا ببینین، میدونیم که «امنیت معنایی» چقدر تاثیر میذاره روی کیفیتِ زندگیمون. وقتی که نباشه، حس میکنیم که یه جای کار میلنگه. قبلا چطوری میخواستم این امنیت معنایی رو داشته باشم؟ اصلیترین دغدغهم، دانشگاه بودش. از این که خودِ دانشگاه ارزش و معنایی داره یا نداره، بگذریم. من واقعا نمیتونستم درست به دانشگاهم برسم. دانشگاه مجازی بودش و منم توی یه شرایط محیطی شلوغ و به هم ریخته و دربهدری بودم، که واقعا درس خوندن توش مصیبت بودش، مصیبت. خیلی زور میزدم تا بخونم، ولی نمیشد. نکته اینجاست که راه حل، بیشتر و بیشتر زور زدن نبودش. راه حل این بودش که توی «محیط» مناسب قرار بگیرم. رفتم سر کار و بعد از تایم کاری، همونجا مینشستم پای درسهام. اولا که کار کردن با یه سیستم درست حسابی، باعث میشد سرعت و بازدهیم واقعا بیشتر بشه، دوما هم که، «خونه برای استراحت و تفریح ساخته شده و محلِ کارت هم برای کار ساخته شده»، خب وقتی یه جایی بودم که دور و برم هرکس سرش مشغول یه کاریه، مینشستم پای درسم و تمومش میکردم و تماام. برعکس خونه، که وسط درس و کار، حواسم به هزارتا چیز پرت میشدش.
دیگه بگم براتون... یه سری ویژگیهای بد اخلاقی داشتم که اصلا متوجهشون نبودم. آدم سمیای بودم. چرا؟ به نظرم دلایل متعددی داشتش. مثلا یادمه یه بار رکورد شکستم و توی یه ماه، فقط ۳ بار از خونه رفتم بیرون. هر سه بار هم تا سوپرمارکت و نونوایی رفتم و یک عالمه خرید کردم و بعدش سریع برگشتم خونه. ماه به ماه، یه آدم همسن و سالم نمیدیدم. همهی دوستیهام، با آدمهای مجازی بودش. از بعضی از اخلاقهای بدم حتی خبر هم نداشتم، واقعا نمیفهمیدم که بعضی از ویژگیهام چقدر بد و حالخرابکن بودن. بعضیها رو ولی فهمیده بودم، و واقعا هم زورم رو میزدم تا درستشون بکنم، ولی نمیشد که نمیشد، بازم هِی توی شرایط بد و اعصابخوردکن قرار میگرفتم و اون اخلاقای بدم رو تکرار میکردم.
بعدش چی شدش؟ رفتم سر کار حضوری و اونجا آدمهایی بودن که هرچند که باهاشون صمیمی نبودم، ولی حداقل واقعی بودن. دوستیهای مجازیم رو تا حد ممکن، به صفر نزدیک کردم. سخت بودش و خیلی سنگین. هنوز که هنوزه میشینم و غصه میخورم واسه دوستی که سر این ماجرا دیگه از دستش دادم، ولی خب هرچی که گذشت و گذشت، کم کم اشتباهام رو فهمیدم و اخلاقای بدم درست شدن.
لپ حرفم، چیز عجیبی نیست. بذار یه کم مثال بزنم. تو میتونی با یه لپتاپ قراضه هم، یه اپلیکیشن خفن بزنی، ولی خب کارت هزار برابر سختتره، نسبت به وقتی که امکانات استاندارد داری. تو میتونی توی یه آپارتمان هم، ۱۰۰ تا جوجه نگه داری، ولی کارت هزار برابر سختتره نسبت به وقتی که یه محیط مناسبت داری و امکانات لازمت هم، فراهمه.
حرفم اینه که به جای این که بیشتر و بیشتر زور بزنیم، ببینیم کدوم ویژگیهای محیطی هستن که باعث میشن انرژیمون هرز بره، و قابل اصلاح هستن، بریم و اونا رو درست بکنیم.
یه نکتهی جالب هم بگم. هنوز که هنوزه، وقتی برمیگردم پیش خانواده و یه کم زیادی پیششون میمونم، دوباره میبینم دارم بد و بدتر میشم. دوباره سختمه که بخوام چارتا کارِ مفیدم رو پیش ببرم. دوباره چت کردنم زیاد میشه و حس میکنم اون رفتارای بد مجازیم و حساسیتهای بیموردم دارن شروع میشن.
همین. توی زمین بازندهها، هرچقدر هم که زور بزنی، بازم بازندهای. به جای زور زدن توی زمین بازندهها، زور بزنیم تا بریم توی زمینِ برندهها و اون جا بازی کنیم.
- دوشنبه ۱۵ خرداد ۰۲